چند زمانیست قلمم
به چله نشسته
برای نذری روضه گرفته است
مرکبها به چاپلوسی عادت کرده اند
کاغذ هنوز عریان است
به هشداره نکیر و منکر
طنز می فروشد
پیر شده قلمم در دیاری که مرده شورانش
بیشتر از باغبانها روزی دارند
هوس از سینه کاغذ بریده
از برزخ نگاه تو میترسد
دگر برای قلقلک کاغذ نمی رود
باز دریا ضامن شد
تا سر انگشتانم کمی از اغوش تنگشان باز کنند
امروز قلمم سکوت شکست
بر او خرده نمی گیرم تا قهر نکند
دل تنگ است چاره ای نیست امانش میدهم
تا بنویسد
بنویسد تا سر مهمان تن است
از شهوت دریا
از کلاغ وکیل از گنجشک قالی باف
و از تو که هزار دستگاه را در یک صدا میخوانی......................