تبليغاتX
شعرهای آرش

شعرهای آرش

شهر های آ رش شاعرگمنام ایران زمین

چند زمانیست قلمم

به چله نشسته

برای نذری روضه گرفته است

مرکبها به چاپلوسی عادت کرده اند

کاغذ هنوز عریان است

به هشداره نکیر و منکر

 طنز می فروشد

پیر شده قلمم در دیاری که مرده شورانش

بیشتر از باغبانها روزی دارند

هوس از سینه کاغذ بریده

از برزخ نگاه تو میترسد

دگر برای قلقلک کاغذ نمی رود

باز دریا ضامن شد

تا سر انگشتانم کمی از اغوش تنگشان باز کنند

امروز قلمم سکوت شکست

بر او خرده نمی گیرم تا قهر نکند

دل تنگ است چاره ای نیست امانش میدهم

تا بنویسد

بنویسد تا سر مهمان تن است

از شهوت دریا

از کلاغ وکیل         از گنجشک قالی باف

و از تو که هزار دستگاه را در یک صدا میخوانی......................

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:40  توسط آرش  | 

 

ازمیان قبر با شما سخن میگویم

تاریک است

سرد است و از برهنگی ام خجالت خریدم

قول میدم اخرین خریدم باشد

اینجا هم خدا نیست...دیگران فعال این بیداری اند

سالها خورشید فانوس ان جهان بود

اینجا خورشید نیست

روزی نگران اب دهان تو بودم که مرا دیوانه

میپنداشتی............. رنجیدم

حال بر صورتم خاک پر از مردار کرم مهمان است

خدایی که سلطان جهان است

چگونه رعیتی  کثیف    را بر کاخ خود میخواند

ترس و دلهره حاکم است بر این جهان

مرا غمی نیست با ان اشنایم

براستی این گور تنگ به اغوش   کسی نمی ماند

سلامت را سخت پاسخ میدهند

حسادت اینجاهم هر روز تولد میگیرد

اینجا اخرین منزل من است

نترسید

کمتر از دنیای زندگان نیست

دل مبندید به خورشید و ماه

به زمین هزار ارزوی قبر من با مشت بکوبید

محکمتر از ان مشتی که خدا کوبید

راهم دور است................ کمی بیشتر صبر کنید

تا برسم دوست دارم باز هم به غیبتتان گوش دهم.....................

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:24  توسط آرش  | 

کاش میشد

مردمان خوابیده را بیدار کرد

کاش این مردمان به کفش شبیه

به دو رویی عادت نمی کردن

بروی چرم ضخیم روخ

گلاب نمی کاشتن

گرد بی خیالی به روح  نمی مالیدن

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:55  توسط آرش  | 

زبانم لال اگر از ترس بگویم

اگر از هوس بگویم

در محبس دزدان دین دیدم که خدا

عریان است

خدابرای کاسه ای شراب نمایان است

اینجا ایران اویخته بر شال سیدان است

اینجا مرگ قناری""""   اوازه خوان است

حکم بزرگان بر کربودن   مردان است

اینجا سرزمین پابرهنگان است

اینجاکسی  حیدر نمای بی حیدران است

ذولفقارش دشنهء اشرار است.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:19  توسط آرش  | 

نه اینکه از نوشتن بدم بیاد نه اما برای کی

برای کسایی که خوندنشونم برا سرگرمییه..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما مردمان مرده بزیر قرانیم

مامردمان اویخته به چاه جمکرانیم

ما مردمان از ترس تگر گ اویخته به ریش سلطانیم

 ما  مردما ن ادعا از نسل شاهانیم

ما مترسکان ترسو از عکس کلاغیم

ما خدای بالا سر را به قبله روبرو دادیم

ما بجز شلاغ چه میجویم

عمریست بر عذاب جان گرفتارم

که تا کی

سجده بر گرگ درنده در پوست بلبل دارم

تا کی  تا کی من بردهء سید

ادعا بر خدایم

ترسم از مرگ نیست  که این ادعای مردم عامیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 22:7  توسط آرش  | 

بر سنگ فرشخیابان دیشب

جوانی میبخشید جان بر زمان

جوانی افتاده بر خونابهء خشم

جوانی بیزار از دست مردم نادان

امروز دلهایمان محبس اشک است

جواتی دیشب مرد برای لقمه ای نان

مادری نخوابیده تا صبح

اشک نذر قدمهای او داشت

اینجا بوسه بر دار فراموشی به کرم نشسته

اینجا احساس مهرهء شطرنج سیاست است

قناری برای پاداش شب عید

به تفسیر نهج البلاغه مینشیند

کودکان گرسنه اینجا

بر دامان مادر کشاورزند

اینجا پایان دنیاست

شروع کابوس شکم پرستان است

جوانی بوسید دیشب سنگ فرش

مرگ را

گرسنگان اینجا

معتادان زر خریدظالمانند

و

زنان باردارغم به سقط عاطفه و غم میروند

اینجاست که میدانم دربان بی عقلم

جوانی بر قبر قلم من خفته است

و

سر انگشتانم به اشاره ابرو میفروشند

اینجا تنها مدرسهءبی معلم  ادعاست

هر یک از ما مخزن بی رگیم.............................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 21:49  توسط آرش  | 

عاقبت ترا گردن اویز

خویش خواهم کرد

و بدان من داربست تاکستان

سینه های پر از شرابت

هستم

مستم کن که تا ابد

استوار باشم....

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:7  توسط آرش  | 

جامه از تن بدر کردم

از گرمی نگاهت

تن به سیلاب سینه ات

مهمان کردم

دور از محبتت غرق میشدم

که بوسه ات

ازلبم جانی بخشید دوباره

بر من.....

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:0  توسط آرش  | 

چشمان اشگبارت

در هر صبح

چون غنچه گل سرخیست

که شبنمی ذلال

بر ان بوسه میفروشد

من تشنه از دیشب با شبنم نگاهت

غسل تعمید میکنم

تا در اغوشت پاک بمیرم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:56  توسط آرش  | 

صدای قلبت چنگ جادویی است

که ابر را به گریه وا میدارد

چه صدای دلنشینی است

صدای نفسهایت

بوسه میخواهی ولب

اسیر سینه است

چون طفلی شیر خوار پنجه در

پنجه افکنده و

میمکد شیره عشق را

تا نفس دارد....................

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:27  توسط آرش  | 

چندیست که زمین لرزه ای

به مهمانی کویر خوشکیده

تنم نیامده بود

تو چون طوفانی امدی و

چون

ابری باران زا بر

تشنگی جانم

گریستی.....................................

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:21  توسط آرش  | 

اشک بجای لبانت سلام میدهند

نفسهایت بجای چشمانت

به شوق نشسته اند

میلرزم از ترس عشق

میلرزم چون میدانم خواهی رفت

من چون دایم الخمری

به شراب سینه ات

دلبسته ام

نرو تا من نمیرم......................

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:17  توسط آرش  | 

به حق که بغض قلمم

برای صدای مهربان تو میترکد

و

چه بغض سنگینی از این دوری داشت

که با شنیدن زمزمهء عاشقانه مان

صورت پر از گناه مرا سیل برد

و قلمم به مهمان نوازی

سینه ام امد....................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:18  توسط آرش  | 

ای کاش دوباره میگفتی

که دوستم داری

چندیست که احساسات به مهمانی

مرگ رفته اند

در حسرت کلامی امیخته به عشق

و

بوسه ای به رسم میهمان نوازی

ارمیده ام..............................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:14  توسط آرش  | 

به باد روزی می افتم

که چگونه در کنار هم

نجوا کنان بوسه میدادیم

در غم دوری از هم سیلاب اشک

روان بر گونه هایمان میشد

دوست داشتم در اغوشت بمیرم

تو نخواستی چرا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:10  توسط آرش  | 

من کیستم ؟                                 من چیستم؟

من بوسه ان مست لا اوبالی نیستم

من راز دار گل سرخ شهر شلوغ شمایم

من اشک ان کودک لوس مادر ندیده نیستم

من هق هقه گریه روسپی شهر شمایم

که در خلوت تنهایی خود

ارزوی محرمیت با خدا را داشت

تو نگاهت تیر نشسته بر چله کمانیست

که تنهایی هوس الود اورا به هدف نشستی

میگفت از هوس مرده ای که ما میخندیدیم

دادگاه بی عدالتی ذهن مریضمان

محکمه ای شده است برای بدار کشیدن

زنان تنها

من کیستم؟                                                  من چیستم؟

من خار چشم نا عادلانم

در این وادی سراسر مرگ

در این بن بست ادمیت

در این جوخه گاه اعدام بوسه های پاک

در این زایشگاه دروغ

در این مجلس تولد ریا

ما کیستیم؟؟

اهنیم:  سنگیم:یا گوشت الوده ز رنگیم؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:5  توسط آرش  | 

گفتی که اهسته بیام

مگر تو اهسته رفتی ؟؟؟؟

ناقوس زنگار گرفته قلب مرا

به گریه وا داشتی

لبان به هم دوخته ام را گشودی

چشمسار چشمان خشکیده ام را

سیراب کردی

اهسته رفتی؟؟؟؟؟؟

پس که بود که شیشه پنجره دلم را

شکست؟

اما من اهسته میام

نترس ارام بخواب برای بیداریت

تلاشی ندارم

اما به یک شرط

هر گاه کناره توام

ارام باشی بگذاری بگریم

بگذاری سر زنشت کنم از تنهایم..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 22:47  توسط آرش  | 

دل را به دریای چشمان تو

سپرده ام

وقبله را با طلوع مردمک چشمانت

پیدا خواهم کرد

به نماز خواهم ایستاد

و سجده بر سینه گرمت

خواهم زد

در هر رکوع میدانم تو دست در

گیسوانم خواهی کشید

در پایان نماز عشق

نور محبت خدا به چراغانی

چشمانت امده اند...........................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:47  توسط آرش  | 

در غروب پاییز درختانچه زیبا

برای هر عابری دست تکان میدهند

گاهی از سر لطف

برگ هدیه بر قدمهای احساس

میکنند

کاج همیشه سبز است

تا از خاطره نرود سبزی احساس

بید مجنون نگران است

از تنهایی ما

چه زیبا باران می شست صورت دخترک را

سرود شادی سر میدهند گنجشکان

تا به لج بازی نیایند درختان

ما دو دیوانه در باران

سخن از فردای می کنیم

که حاصل حالش بیماری

و

اینده اش حسرت است.................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:34  توسط آرش  | 

صدایی سرم را می فشرد

ضربه ای بر درب کوب گلویم می زد

نفس جای نداشت

نقاش زمانه چهره ام کبود کرد

بر گلوی کوچک غصه ام

میهمان حبیب خداست

درب گشودم بغضم ترکید

شیشه پنجره دلم  را خیس کرد

بر مروارید درب صورتم لکه گذاشت

لباس دامادیم چروک شد

سر استینم خیس شد

از رفتن معشوقه ام

از این پس

من باغبان رویای امروز

میشوم................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:24  توسط آرش  |